بیا دوری کنیم از هم ..... .

[​IMG]

بیا دوری کنیم از هم

بیا تنها بشیم کم کم

بیا با من تو بدتر شو

بیا از من تو رد شو

رد شو

ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس

نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست

تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم

هیچ دردی در این حد نیست من از این زندگی خستم

دلم تنگ میشه بیش از حددلم تنگ میشه بیش از حد

دلم تنگ میشه بیش از حد

دلم تنگ میشه بیش از حد

بیا دوری کنیم از هم

بیا تنها بشیم کم کم

بیا با من تو بدتر شو

بیا از من تو رد شو...

رد شو

( باران) ​




موضوع: شعر عاشقانه،
[ چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393 ] [ ساعت 17 و 30 دقیقه و 37 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

مرد و سیگارش .... .

مرد بغض نمیکند . . .

مرد گریه نمیکند . . .

مرد نمی شِکند . . .

فقط سیگاری روشن میکند و آرام و بی صدا لابلای دود و شعر میمیرد . . .



سیگار هایم ؛ بوی خون گرفته این روزها . . .

رگ هایم ؛ بوی دود . . .



وقتی یه زن سیگار کشید ؛ یعنی دیگه گریه جواب نمیده . . .

و وقتی مردی اشک ریخت بدون کار از سیگار کشیدن گذشته . . .



سیگار که نمیکشم هوس و بوی سیگار در سرم غوغا میکند  . . .

سیگار که میکشم بوی تو در سرم میپیچد . . .

آخر همه جا به تو می رسم !

با اینکه میدانم دیگر هیچ گاه به تو نمیرسم . . .


.


سیگارها برایم دو دسته اند :

سیگارهای قبل از دیدنت و سیگارهای پس از رفتنت !

هر دو برایم حس غریبی دارند :

اولی ، به خاطر دلهره ی نیامدنت

و دیگری از ترسِ دیگر ندیدنت . . .





موضوع: شعر عاشقانه،
[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ ساعت 09 و 49 دقیقه و 35 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

نامه ای برای آقای رفتگر



سلام آقای رفتگر

خوبی؟ یا توام مث منی پر درد پره اشک

آقای رفتگر راستش یکی اومد تو دلم قدم زد یه مدت هم توی دلم نشست یعنی راستش به دلم نشست .

کوچه ی دلم تاریک بود اومد روشنش کرد با دلداریاش با شوخیاش با بودنش .

آقای رفتگر من خیلی باهاش خوب تا کردم اونم خیلی خوب بود ،نمیدونم چرا باهام بد شد چرا همه چیز رو خراب کرد

میدونی؟ قربون صدقه هام همش برعکس شد .

آقای رفتگر همه میگن دوری و دوستی ولی فاصله فاصله میاره اون اینو نمیدونه . نمیدونه آدما دلشون میشکنه ، آدما

سرد میشن وقتی پر از درد میشن .

نمیدونه یه مرد نمیتونه خیلی چیزا رو بگه

نمیدونه خیلی دوسش دارم ... فکر میکنه منم مث .....

بگذریم

آقای رفتگر جای قدمهاش توی دلم سنگینی میکنه خودش که نمیاد .

تو چقد میگیری جای قدمهاشو پاک کنی؟؟؟؟ .

آقای رفتگر تو میگی چیکار کنم؟؟؟؟

قربون اشکات پیرمرد نمیخواستم ناراحت شی

باشه

میزارم جای قدمهاش بمونه ولی قلبمو اهدا میکنم اینجوری هم ثواب داره هم

میمیرم ...
.




موضوع: شعر عاشقانه،
[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ ساعت 23 و 19 دقیقه و 13 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

عشق یعنی.......... .



عشق یعنی انتظار و انتظار


عشق یعنی هرچه بینی عکس یار


عشق یعنی دیده بر در دوختن


عشق یعنی در فراقش سوختن


عشق یعنی لحظه های التهاب


عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنیبا پرستو پر زدن


عشق یعنی آب بر آذر زدن




عشق یعنی، سوز نَی، آه شبان


عشق یعنی معنی رنگین کمان


عشق یعنی شاعری دل سوخته


عشق یعنی آتشی افروخته


عشق یعنی با گلی گفتن سخن


عشق یعنی خون لاله بر چمن


عشق یعنی شعله بر خرمن زدن


عشق یعنی رسم دل بر هم زدن


عشق یعنی یک تیمم,یک نماز


عشق یعنی عالمی راز و نیاز​





موضوع: شعر عاشقانه،
[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ ساعت 15 و 30 دقیقه و 51 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

بعد از مرگم . . . .

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!





موضوع: شعر عاشقانه،
[ چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ] [ ساعت 19 و 41 دقیقه و 10 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

آموخته ام ........

آموخته ام که وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم .

آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد ، نه زمان .

آموخته ام که تنها کسی مرا شاد میکند ، که بمن میگوید « تو مرا شاد کردی »

آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولی خوب بودن مهمتر است .

آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود « نه » گفت

آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم .

آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به «دوستی» داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم .

اموخته ام که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای

فهمیدنش.

آموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس من چگونه میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم .

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشویم ، انتظار لبخندی از سوی ما دارد.

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید .

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.

آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست .

آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن .

و آموخته ام که قطره دریاست ، اگر با دریاست .

و آموخته ام که عشق ، مهربانی ، گذشت ، صداقت وبلند نظری خصلت انسانهای انسان است.





موضوع: شعر عاشقانه،
[ چهارشنبه ششم شهریور 1392 ] [ ساعت 11 و 27 دقیقه و 52 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

از یاد رفته

آنکه از یاد مرا برده خودش میدانــــــــــــــــــــــــــد

تا ابد اوست که مدیون دلم می مانــــــــــــــــــــــــــــد

دل ویران و پریشان و جفا دیده ی مـــــــــــــــــــــــن

باز در گوشه تنهایی خود می خوانــــــــــــــــــــــــد

که چرا او که برایم همه هستی بـــــــــــــــــــــــود

این چنین ساده مرا از دل خود می رانـــــــــــــــــــــد





موضوع: شعر عاشقانه،
[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ ساعت 08 و 53 دقیقه و 28 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

خزان آرزو ها . . .


صدایش زدم، برگشت پرسیدم :اینجا چه مى كنى؟


گفت دلتنگ روزگاران بودم ،گفتم خوبى؟گفت دوست داشتم مى بودم. گفتم غریبى؟گفت زمانى آشناتر از من نبود. پرسیدم

چرا اینقدر بى جانى؟ گفت بس كه جان دادم
.

دلم سوخت به رسم جهل مهربان گونه گفتم، سیگار؟ گفت آم
ده بودم نفس تازه كنم و رفت، همانطور كه دور مى شد گفتم:

راستى اسمت را نگفتى ؟


به آرامى گفت: تا دیروز عشق، امروز را نمى دانم
...

درون مطرود و بیرون مجبور، راه سوم را نشانم بده عزیز ساده صبورم،


همین
. . .




موضوع: شعر عاشقانه،
[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ ساعت 08 و 44 دقیقه و 04 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

یادت باشه

www.keyvan-67.blogfa.com

یادت باشه

 

یادت باشه عزیزم،دوست دارم همیشه

 

تو گفتی با نور عشق،زندگی زیبا میشه

 

یادت باشه دلم رو به دست تو سپردم

 

این عشق اسمونی رو هرگز ازیاد نبردم

 

یادت باشه که عشقم ازروی بچه گی نیست

 

دوست دارم می دونی ازروی سادگیم نیست

 

یادت باشه که گاهی فکر شقایق باشی

 

برای من که عاشقم یه یار عاشق باشی

 

یادت باشه همیشه کنار من بمونی

 

کنار تو خوشبختم دلم می خواد بدونی

 

یادت باشه که می خوام برای تو بمونم

 

تا همیشه تا ابد ازتو بگم وازتوبخونم

 

یادت باشه که باتوهمیشه صادقم من

 

اگه برات می میرم بدون که عاشقم من

 

یادت باشه دلم رو هرگز به بازی نگیری

 

دست منو که عاشقم به گرمی عشق بگیری

 

یادت نره که گفتم دوست دارم عزیزم

 

بهار عاشقیمونو به زیر پات می ریزم





موضوع: شعر عاشقانه،
[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ ساعت 12 و 48 دقیقه و 01 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

می روم بی خبر این بار خیالت راحت...

مــی روم بـی خبــــــر این بار خیالتــــ راحتــــ ...

تــــو بمــــان با دگـــــــران یار خیالتــــ راحتــــ ...

بـعد از این همنفـــــس هـــر شبـــــ من خواهـــــد شـــد...

فــــقط ایـن پاکـتـــــ ســــــیگار خیالتــــ راحتــــ ...

چنــــد روزیــــــِ استــــ که تلـــخینـــگیــــِ تـنـــــهایــی...

مـی شـــود بر ســــرم آوار خیالتــــ راحتــــ ...

ســـــهم تــــــو پنجــــــره هایـــــــِ کـــــه تــــو را می خواننـــــــــد...

ســـــهم مــــن این همـــه دیــــــوار خیالتـــ راحتــــ ...

بــــــعد از این یاد تــــو و بـــــغض مــن و خاطــــــــــره ها...

نه امیـــــــدی و نه دیـــــــــدار،خیالتــــ راحتـــــ !







موضوع: شعر عاشقانه،
[ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ ساعت 11 و 32 دقیقه و 12 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

باور تلخ نبودنت ...

باور تلخ نبودنت...

تاوان کدامین اشتباه بود؟

تو گفتی بمان و من ماندم...

اکنون که تو رفته ای...

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی

خود خیره شده ام...

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

میروی و من نگاهت میکنم...

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

 اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

                و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم





موضوع: شعر عاشقانه،
[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ ساعت 16 و 40 دقیقه و 01 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

امشب چرا اینجوری شدم؟!!!!


امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت


در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 


انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد


درالتهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

 

 

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

 


از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...


در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...


درآتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !


متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی


از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!


یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!


از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت


اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ


اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...


می خواستم ببوسمت از این دیار دور


می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت


نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام ! 


یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت ! 


از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا


بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت


از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد


در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت


از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو


آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت


ازین که باز تو نیستی کنار من


ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت


می خواهمت که بار  ِ دگر گرم تر ز پیش


می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !


تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...


تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!






موضوع: شعر عاشقانه،
[ شنبه نهم دی 1391 ] [ ساعت 22 و 27 دقیقه و 22 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

امشب...


امشب از اون شباست که من دوباره دیونه بشم

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

امشب از اون شباس که من دلم می خواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمونهم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقد غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمینو آسمون دست رفاقت نمی دم

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگیاین انتهای طاقته

از این همه دربه دری دلم رسیده جون من

به داد من نمی رسهخدای آسمون من

دلم گرفت از آسمونهم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقد غمهدلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتیتلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسموندست رفاقت نمی دم




موضوع: شعر عاشقانه،
[ شنبه نهم دی 1391 ] [ ساعت 22 و 10 دقیقه و 26 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

عاشق

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

                     





موضوع: شعر عاشقانه،
[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ ساعت 09 و 31 دقیقه و 59 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

حال همه ما خوب است اما تو باور نكن

سلام!

حال همه‌ ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌ سبب می‌گویند


با این همه عمری اگر باقی بود،

طوری از کنارِ زندگی می‌ گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد

ونه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست!


راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام

خانه‌ ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ...

هی بخند!


بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوترسپید از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟


نامه‌ام باید کوتاه باشد ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم:


حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن


استاد خسرو شکیبایی






موضوع: شعر عاشقانه،
[ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ] [ ساعت 11 و 52 دقیقه و 16 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

مسافر خسته من

 

آهای مسافر خسته من


دستت را بگذار بر روی دل من

 میبینی که من نیز مثل تو خسته ام


 میبینی که من نیز مثل تو با غمها نشسته ام.

آهای مسافر خسته من ،

عاشق دل شکسته ات شده ام


 ببین مرا که محو نگاه زیبایت شده ام.

من اینجا و تو آنجا هر دو دلشکسته ایم ،

تا اینجا هم اگر نفسی است برای هم زنده ایم.

من برای تو میشکنم و تو برای من ،

راه راست بی فایده است ،

تقلب میکنیم تا زندگی مات شود در این دایره غم…

آهای مسافر خسته من


 شب آمده و باز هم یاد تو در دلم


ستاره ها خاموش


من مانده ام و وجودم که در حسرت است


در حسرت یک آغوش ….


آغوشی که لذتش تنها با تو است


دنیا خواب است


کاش بودی که بیداری ام تا سحر عادت است.

آهای مسافر خسته من


کجا میروی


جایی نداری برای رفتن


همه جا ماندنیست


جز اینجا که نمیتوانیم بمانیم برای هم….

شعر غم میخوانم و اشک در چشمانت ،


غم برای یک لحظه رود درمان میشود آن درد حال پریشانت.

من برای تو فدا میشوم و تو برای من ،

همه وجودم فدایت ،

تو آرام بمان تا خیالش راحت شود دل من..

آهای سرنوشت ،


با ما هم؟ ما که در زندگی به ناحق باختیم و چیزی نگفتیم،

  در آتش عشق سوختیم و باز هم سکوت کردیم


  با غمها همنشین بودیم و با حسرت نشستیم


هر چه رفتیم،

آخر راه بن بست بود و باز هم نشکستیم!


رفتیم و رفتیم تا آخر راه ،

آخرش پیدا نشد و ما نشستیم چشم به راه…


آهای مسافر خسته من ،

دستت را بگذار در دستان من …

میبینی که تا اینجا هم با تو ماندم،

گفته بودم تا آخرش ،


آخر قصه  را هم برایت خواندم….





موضوع: شعر عاشقانه،
[ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ ساعت 11 و 30 دقیقه و 25 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

احساس پاك



من این روزا اینقدر از احساس لبریزم



هر نگاهم به عکست اشک می ریزم




من این روزا اینقدر بهت نزدیکم




که فاصلمون را نمیبینم




من این روزا با خیالت هر شبو سحر میبینم




من این روزا خیلی تنهام




چون وجودم رو به تو دادم




من این روزا رو فراموش نمی کنم




چون تو هر نفسش عشقو دیدم




من این روزامو به تو هدیه می دم




تا بفهمی که همیشه عاشقت بودم




موضوع: شعر عاشقانه،
[ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ] [ ساعت 11 و 14 دقیقه و 22 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

خیلی وقته دیگه بارون نزده

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده


خیلی وقته ابری پر پر نشده


دل آسمون سبک تر نشده


مه سرد رو تن پنجره ها


مثله بغضه توی سینه ی منه


ابر چشمام پر اشکه ای خدا


وقتشه دوباره بارون بزنه


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست


کوه غصه از دلم رفتنی نیست


حرف عشق تو رو من با کی بگم


همه حرفا که آخه گفتنی نیست


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو


بد جوری دلتنگ شده...






موضوع: شعر عاشقانه،
[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ ساعت 17 و 46 دقیقه و 59 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

تنهایی

http://anasi.persiangig.com/image/life_14.jpg

این روزها که میگذرد احساس میکنم

یکی از جاده های پر پیچ و خم و ما آلود

زندگی مرا به سوی خود می خوتند

برای پیدا کردنش خود می خواند

برای پیدا کردنش همه جا را می گردم

از هر پنجره بازی به امید اینکه او را ببینم

سرک می کشم ولی نیست

روزها منتظر یک قاصدک تا خبری برایم بیاورد

ولی قاصدکها هم نشانی من را گم کرده اند

شبها آسمان را نگاه می کنم

تا شایدبتوانم نشونیشواز ستاره ها بگیرم

ولی ستاره ها هم یادشون رفته..

نیم نگاهی به زمین بندارن تا نگاه یه منتظر را ببینند

تنهایی رو بیشتر از همیشه احساس می کنم

خسته تر از و دلتنگ تر از همیشه

به دنبال پناهگاه امن و مطمئن خود می گردم

تا با رسیدن بهش آرامش بگیرم

ولی مثل اینکه مهربونی که اون بالاست

به تنهایی محکومم کرده

مهربون عالم اگه تو اینطور می خوای

باشه

من که حرفی ندارم

همه دلتنگیها و بی کسیها برای من

ولی ازت می خوام اونی که دوست ندارم

هیچ وقت غمشو نبینم

همیشه بخنده و شاد باشه

اونو تنها نذارو همیشه باهاش باش

فقط ای کاش بهم می گفتی تا کی چشمهای

منتظرم


باید به جاده ی زندگی باشه...؟؟؟





موضوع: شعر عاشقانه،
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ ساعت 21 و 02 دقیقه و 34 ثانیه ] [ !!Aria!! ]

برفت ...

مگذارید که بی باده بمانم گاهی

مگذارید که بی باده بمانم گاهی

مگذارید که از سینه برارم آهی

تا که جان دارم و از سینه براید نفسم

مگذارید که بی باده سراید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خراب از می نابم بکنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از چوب رز و یاقوتی

مزد غسال مرا شیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلمه تاک کنید

به نمازم نگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جایه تلقین به بالایه سرم دف بزنید

شاهدان رقص کنند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت






موضوع: شعر عاشقانه،
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ ساعت 11 و 43 دقیقه و 48 ثانیه ] [ !!Aria!! ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic